بهروز دولت آبادی

ظلمت شروع نور بود 

آنجا که منظره را معنا می کرد 

و زبان را در قدم هاش می شکست 

زبان در منظره می افتاد و سایه می شد 

وقتی که من ابهام یک واژه بودم 

 

ای دیگری 

وقتی که برف 

تکه های تو را به زبان آورد 

از ساق های مصرّت 

سقف سپیده فرو می ریخت 

 

سفر ادامه ی لکنت بود و ماه را نشان می داد 

و ماه را گفته بودم : ظلمت ! 

تا در شتاب سنگ و صراحی

به تماشای چاهی بنشینم که قدم های تو را سپید تر کرده بود 

چاهی که در دلالت دلوی،بالا می آمد و دریا می شد .

 

وقتی که ایستادی 

گفته بودم نور 

که رفتن خود ایستادن است 

ابر از سماع دایره می بارد 

و هر آنچه می شوی،بوده ای !

 

بهروز دولت آبادی 

اردیبهشت ۱۳۹۸

 

 

آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 1
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 0
بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 0
کل بازدیدکنندگان : 2
کل بازدیدها : 2